سیاست و لحظهای که رقیب به دشمن تبدیل میشود
اخبار توسعه- بیشتر بحرانهای سیاسی از جایی آغاز نمیشوند که دولتها ضعیف میشوند، بلکه از لحظهای آغاز میشوند که جامعه توان همزیستی با اختلاف را از دست میدهد.
پیش از آنکه بحران در نهادهای رسمی یا ساختارهای حکمرانی آشکار شود، نشانههای آن در لایههای نامرئی جامعه پدیدار میشود: زبان سیاسی خشنتر میشود، نگاه گروههای اجتماعی به یکدیگر تندتر میگردد و آن حداقل اعتماد لازم برای زندگی جمعی آرامآرام فرسایش مییابد.
در چنین وضعیتی، جامعه وارد فرایندی میشود که میتوان آن را «فرسایش پیشاسیاسی اعتماد» نامید؛ وضعیتی که در آن قواعد نانوشته همزیستی اجتماعی و اعتماد حداقلی میان شهروندان، پیش از بروز بحران در ساختارهای رسمی، بهتدریج تضعیف میشود. در این مرحله، اختلافات عادی سیاسی دیگر صرفاً اختلاف نظر نیستند، بلکه آرامآرام به دشمنیهای پایدار اجتماعی تبدیل میشوند.
در اغلب تحلیلهای سیاسی، بحران همچنان در چارچوبی دولتمحور فهم میشود: کارآمدی نهادها، توان اعمال اقتدار یا ظرفیت حفظ نظم عمومی. این تحلیل بخشی از واقعیت را توضیح میدهد، اما کافی نیست. تجربه دهههای اخیر نشان میدهد که در بسیاری از بحرانهای معاصر، نقطه اصلی فشار نه فقط دولت، بلکه خود جامعه است.
بحران سیاسی از جایی آغاز میشود که جامعه دیگر نتواند اختلاف را بدون تبدیل آن به خصومت مدیریت کند.
در چنین شرایطی مسئله فقط تضعیف ساختارهای حکمرانی نیست؛ مسئله زوال پیوندهای اجتماعی است. اعتماد میان گروهها کاهش مییابد، همکاری جای خود را به بدبینی میدهد و اختلافات سیاسی بهتدریج به شکافهای عمیق هویتی بدل میشوند. در این میان، نهادهای میانجی—از رسانهها تا گروههای مدنی و شبکههای اجتماعی—که در شرایط عادی میتوانند نقش کاهشدهنده تنش داشته باشند، گاه خود به بازتولید بیاعتمادی و تشدید قطبیسازی تبدیل میشوند.
البته چنین فرسایشی معمولاً در خلأ رخ نمیدهد. زبان و رفتار بازیگران سیاسی میتواند این روند را مهار کند یا برعکس، آن را تشدید کند. هنگامی که رقابت سیاسی، به جای مدیریت اختلاف، به برچسبزنی و تشدید بدبینی متقابل تبدیل شود، فرایند فرسایش اجتماعی شتاب میگیرد.
اندیشمندان علوم سیاسی از دیرباز نسبت به چنین وضعیتی هشدار دادهاند. توماس هابز نظم سیاسی را پاسخی به خطر فروغلتیدن جامعه در وضعیت «جنگ همه علیه همه» میدانست؛ وضعیتی که در آن اعتماد فرو میپاشد و هر گروه بقا را در حذف دیگری جستوجو میکند. پژوهشهای معاصر درباره سرمایه اجتماعی نیز نشان دادهاند که اعتماد عمومی و قواعد نانوشته همکاری، از مهمترین منابع پایداری نظمهای سیاسیاند و جوامعی که این سرمایه را از دست میدهند، در برابر بحرانها بهمراتب آسیبپذیرتر میشوند.
تجربههای تاریخی نیز این منطق را تأیید میکنند. در سالهای پایانی دهه ۱۹۸۰ در یوگسلاوی، پیش از فروپاشی دولت مرکزی، شکافهای اجتماعی میان گروههای قومی بهتدریج عمیقتر شد. زبان سیاسی رادیکالتر گردید، رسانهها به بازتولید بیاعتمادی پرداختند و همسایگانی که سالها در کنار یکدیگر زندگی کرده بودند، آرامآرام یکدیگر را نه به عنوان شهروندان مشترک، بلکه به عنوان تهدیدهای هویتی دیدند. هنگامی که خشونتهای گسترده در اوایل دهه ۱۹۹۰ آغاز شد، فروپاشی سیاسی در واقع واپسین مرحله بحرانی بود که پیشتر در بافت اجتماعی جامعه شکل گرفته بود.
سیاست زمانی خطرناک میشود که رقیب سیاسی دیگر رقیب تلقی نشود، بلکه دشمن دیده شود.
در چنین فضایی، میدان عمومی نیز تغییر معنا میدهد. خیابان، رسانه و شبکههای اجتماعی از بستر گفتوگو فاصله میگیرند و به میدان بازتولید قطبیسازی تبدیل میشوند. زبان سیاسی تندتر میشود، مرز میان اختلاف و خصومت رنگ میبازد و حتی رویدادهای محدود نیز میتوانند به سرعت به محرک بحرانهای بزرگتر تبدیل شوند.
از همین رو، مهمترین وظیفه هر نظام سیاسی و هر مجموعهای از نخبگان اجتماعی آن است که اجازه ندهند اختلافات طبیعی به شکافهای غیرقابل ترمیم تبدیل شود. مسئله حذف اختلاف نیست؛ مسئله حفظ قواعدی است که اختلاف را در چارچوبی قابلمدیریت نگه دارد و مانع از آن شود که رقابت سیاسی به دشمنی اجتماعی بدل شود.
وقتی اعتماد اجتماعی فروبریزد، حتی قدرتمندترین نهادهای سیاسی نیز دیر یا زود زیر فشار جامعه ترک برمیدارند.
در آن نقطه، بحران دیگر فقط در درون دولت رخ نمیدهد؛ جامعه خود به میدان بحران تبدیل میشود، جایی که اختلافها دیگر قابل مدیریت نیستند و سیاست، به جای تنظیم رقابت، به بازتولید خصومت بدل میشود.